بی اعتناگر بزرگ ، لقبیه که من به انسانی دادم که چند سال پیش در کسری از ثانیه از هم جدا شدیم. نمیخوام این شبه مقاله رو به دلایل جدایی و کی مقصر بود و این کلیشه های آبکی اختصاص بدم.
اما این مسئله، یک باورِ تقریبا ترسناک درون من شکل داد. مسئله تبدیل به یک بحرانِ اگزیستانسیال برای من ، در اون دوران شد. بحران اگزیستانسیال نقطه ایه که یک فرد ، یک حقیقت بسیار وحشتناک رو تجربه میکنه، به حدی که مغزش نمیتونه تا مدت ها هضمش کنه. یک انسان نمیتونه برای مدت زیادی توی بحران اگزیستانسیال قرار بگیره وگرنه نابود میشه. شاید برای همینه ذهن ما دست میزنه به ساخت انواع باورها که بتونه از طریق باورها، مغزشو نجات بده. مثلا فرض کنید دختری از پسری ضربه میخوره که از قضا ، اون پسر بسیار آداب دان و معاشرتی و برون گراست. ذهن دختر برای مدتی وارد این بحران اگزیستانسیال میشه و نمیدونه چه موضعی رو اتخاذ کنه. در حاصل برای اینکه مغز بتونه خودشو نجات بده، پناه میبره به باورهای فمینیستی، ضد مرد و حتی ضد جامعه. چون اون پسری که ضربه زده از قضا مورد پذیرش جامعه ست. پس ذهن دختر برای اینکه خودشو نجات بده، کل جامعه و مردها رو مردود میکنه و خط میزنه( توی این مثال ، دختر و پسر فرضی ان و طبیعتا بلعکسش هم میتونه اتفاق بیفته)
برای من که شاید تونستم از خیلی باورها خودمو نجات بدم، یک باورِ عمیق تری شکل گرفت. و اونم اینه که با همون کسی که الان میخندی و خوش میگذرونی، ممکنه چند روز یا چند ساعت یا چند ثانیه بعدش به کلی همدیگه رو دیگه نشناسین. مثل سر صحنه ی فیلم برداری که بازیگرها جلوی دوربین بازی میکنن و دارن همدیگه رو بغل میکنن، که ناگهان کارگردان میگه: کات/ و بازیگرا از هم جدا میشن و صحنه شلوغ میشه و هرکسی داره کار خودشو انجام میده و انگار نه انگار چند ثانیه قبل چنین اتفاقی رخ داده.
اینکه ارتباطِ علت و معلولی، بین رفتارِ الانِ فرد با چند لحظه بعدش وجود نداره.
اینکه منطقی توی روابط انسانی دیده نمیشه و بی منطقی میتونه تا سر حد یه مضحکه جلو بره.
توی دورانی که چنین اتفاقی برای من افتاد، چنان نادیده گرفته شدم که برای لحظه ای شک کردم که آیا اون ها منو میشناسن؟ شناختن؟ پس جلوی آینه رفتم تا ببینم چهره م عوض نشده؟
تا قبل از این اتفاق ، یه نوع منطق ، یک پایه ثابت ، یک اصل برای هرچیزی تصور میکردم. فقط به گوشم خورده بود که کره زمین معلقه و به چیزی تکیه نداره. نمیدونستم که همه چیز روی کشک بنا شده.
البته که الان اینا رو مینویسم ، یه حس سبکباری از قضیه دارم. مثل اون روزا دیگه دردی رو حس نمیکنم. فقط به تجزیه و تحلیل این باور پرداختم. شاید دورانی که فلسفه ی رواقیون رو میخوندم، زندگی سنکا رو میخوندم که انسان ثروتمندی بود اما هر ماه خودشو عادت داده بود که چند روزی بدون ثروت زندگی کنه، و برای همین مثل گداها زندگی میکرد ، روی زمین میخوابید و چیزی نمیخورد تا بدنش به ثروت و راحتی عادت نکنه، باید فقط از سر لذت نمیخوندم. باید تصور میکردم که همه ی چیزی که الان داریم میتونه ۱۸۰ درجه عوض بشه، و فقط بتونیم تصورش کنیم، بله، فقط تواناییِ این مسئله رو داشته باشیم که تصور کنیم که همه چیز میتونه در کسری از ثانیه دگرگون بشه. و این شاید خودش نوعی قدرت و حکمت باشه.
برچسب:
نویسنده: doublethinking