خرید بک لینک

نمیدونم اسمشو بذارم چالش یا نه. چون فقط یه کافه رفتن بود. همین. اما این اواخر اعصابم ضعیف شده بود و واسه همین اسم چالش رو روی این حرکت میذارم.

نزدیک چند قدمی کافه ی شلوغ که شدم اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که الان اگه تنها روی صندلی بشینم و مثلا قهوه سفارش بدم ( و طبیعتا با کسی هم اون روز قرار ندارم) ، بقیه به این فکر میکنن که من از اون دسته پسراییم که داره تلاش میکنه کُصی پیدا کنه و احتمالا همیشه توش ناموفقه

چالش امروز: کافه ای شلوغ

نزدیک تر که شدم دیدم ادای آدمای بیخیال رو به طور ناخودآگاه دارم در میارم. مثلا بی خیالانه و سبکسرانه، دارم با نوک انگشت شستم، به نوک دماغم میزنم و با سرعت برمیدارم. تا فهمیدم این ژست، خیلی مسخره و ابلهانه ست ، شتابان متوقفش کردم.

کافه کوچیک و خیلی شلوغ بود. سعی کردم داخل جا پیدا کنم چون همیشه از داخل کافه بیشتر از بیرون کافه میترسم. عده ای بودن که به این دلیل که داخل جا نمیشدن، جلوی درب بیرون تجمع کرده بودن. اما من نمیخواستم قهوه بگیرم و شتابان بیام بیرون. میخواستم داخل بمونم. برای همین، هر طور شده یه جایی پیدا کردم. وقتی که به زور جا پیدا کردم، حس کردم در حال عرق ریختنم.

سمت راستم یه دختر پسر بودن که دیتشون بود و داشتن لاس میزدن.

سمت چپم سه تا دختر که دور یک میز نشسته بودن.

جرات نداشتم سرمو سمت راست یا چپ ببرم و کسی رو متوجه خودم بکنم.

برای یه لحظه نزدیک بود فاجعه رخ بده. نمیدونستم دست چپمو کجا بذارم. روی میز بذارم یا روی پام بذارم یا روی فرق سرم بذارم؟ بعدش آغاز کردم دو دستی با گوشی کار کردن. اما برای لحظه ی بعد حس کردم دارم به این گوشی پناه میارم. هیچ سیگاری هم با خودم نبرده بودم چون میخواستم تمام پناه ها و تکیه گاه رو از خودم بگیرم. میخواستم بزنم به دل ترس و به چهره ش نگاه کنم.

پس یه نگاهی به دور و برم انداختم و دیدم چهره ی ترس خیلی هم دردناک نیس. چون همه مشغول خودشون بودن و کسی به من توجهی نداشت. قطعا شلوغ بودنِ اونجا هم روی این مسئله اثر گذاشته بود. در برآیند حس کردم استرس ندارم. راحت قهوه مو خوردم.

با کسی اونجا حرف نزدم یا سر صحبت رو باز نکردم. میخواستم فعلا چالش رو سنگین نکنم.

برچسب: نویسنده: doublethinking تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 19:40

صفحه بندی