در روز جاری با مینا قرار گذاشتم. بعد از حدود یک سال دیدمش. خیلی تغییر نکرده بود ، یکم لاغرتر شده بود اما آثار خستگیِ روحی تو چهره ش معلوم بود. یه پیرهن مردانه پوشیده بود. موهاشو دم اسبی بسته بود و دکلره؟ ( اگه اسمشو درست گفته باشم) کرده بود ، یه شلوار لی از این طرح های زیپ دار هم پوشیده بود با یک کفش اسپرت سفید.
توی پارک قرار گذاشتیم. روبوسی کردیم و از خاطرات سال پیش حرف زدیم. من موقع حرف زدن حس کردم صدام از ته چاه میاد و سریعتر حرف میزنم. از این مدل حرف زدن حالم بهم میخوره اما خب قرارم بر این شد که خودمو خیلی قضاوت نکنم.
رفتیم توی یکی از گنده گوز ترین کافه های این شهر. یه برجه که توی شهر شایعه شده که طبقه ی آخرش، عرب ها و گردن کلفت ها میان و پارتی و بکن بکن راه میندازن.
اما طبقه ی همکفش، یک کافه ی خیلی بزرگ بود ، جمعیت زیادی توش بود و دی جی آورده بودن. فضاش خیلی شبیه به پارتی بود. فقط مشروب و رقصیدن دختر پسرا رو کم داشت.
در مورد دی جی حرف زدیم که چقدر شغل خوبیه! و میتونه کل هیجاناتشو تخلیه کنه. به این فکر کردم که شاید مشکل ما اینه که زیاد جایی رو پیدا نمیکنیم که بتونیم توش هیجاناتمون رو تخلیه کنیم. برقصیم و بپریم و لاس بزنیم. مگه اینکه پارتی های امنی پیدا کنیم. حرف از زگیل تناسلی شد و گفتیم آره ، نوینا زیاد شده و حتی واکسناش هم تقلبیه. و خیلی باید توی این جامعه حواسمون به این چیزا باشه.
ازش پرسیدم سکس نکردی نوینا؟ گفت نه . نداشتم. فقط خودارضایی میکنم.
من دو روز بود که سیگار نمیکشیدم. راستش نوینا دارم ترجیح میدم به هیچ چیز پناه نیارم. اینکه فقط به این دلیل که استرس داریم یا زندگی به روال نمیچرخه، پس روزی یک پاکت سیگار تموم کنیم واسه ی من نشونه ی ضعفه، حتی اگه خودم پاکت پاکت سیگار تموم کنم دوس ندارم توجیه ش کنم. من اون انسانی رو دوست دارم که از استرس میمیره ولی به چیزی پناه نمیبره. همون بهتر که از استرس مرد. اما اونجا باهم سیگار میکشیدیم. یه پاکت با خودش آورده بود. وینستون نقره ای.
سر میز کناری یه مادر با دو تا دخترش نشسته بودن. مادره ویپ میکشید. یکی از دختراش که به نظر ۱۵-۱۶ ساله می اومد نظرمو جلب کرد. صندل زیبایی پوشیده بود و پاهاشو لاک سفید زده بود. شلوارشم سفید بود. همینطور پیرهن پسرونه سفید پوشیده بود که دکمه های جلوش باز بود و میتونستی کراپشو ببینی. لاک دستاش مشکی بود. فیلم میگرفت و همراه با دی جی سر تکون میداد و بعضی از آهنگا رو از حفظ میخوند و اینو به نشونه ی توانایی به مامانش نشون میداد. مامانش نگاهش میکرد و همچنان ویپ میکشید
من و مینا گاهی حرف میزدیم. من گفتم برو برقص. گفت: دوس داره. اما ممکنه یه آدم عوضی اینجا پیدا بشه و فیلم بگیره و ...
همچنان به سیگار کشیدنمون ادامه میدادیم. گفتم: اینجا زیاد هیجاناتمون رو نمیتونه تخلیه کنه. کاش میتونستیم پارتی پیدا کنیم. گفت از دوستاش میپرسه. اگه جای امنی پیدا کرد بهم میگه.
گفتم: همه ی کسایی که اینجان، همه الان دوست دارن پاشن برقصن و دست همو بگیرن و وسط رقص ، شاید سرهاشون رو بهم نزدیک کنن و بوسه ای از هم بگیرن. این میشه مقدمه ی آشناییشون. اما اینجا پارتی نیس. معمولا توی پارتی ، اولش وقتی همه میان، و تقریبا همه یه مقاومت نسبت به این چیزا دارن ، خجالت میکشن. اما همینکه به واسطه عرق خوردن، گرم میشن ، بعد از نیم ساعت میبینن که دارن وسط جمع میرقصن و تو بغل همن. اما اینجا پارتی نیس
بلند شدیم و در حالی که میدونستیم خیلی هیجاناتمون تخلیه نشده، از کافه بیرون اومدیم.
مسافت زیادی رو پیاده روی کردیم و در مورد مشکلاتش و بی پولی هاش و هزینه اجاره و خورد و خوراک و این چیزا حرف زد. در مورد این میگفت که بعضی شبا به سرش زده که خودشو بکشه. چون مرگ از این زندگی بهتره.
من که صدام از ته چاه می اومد بعضی وقتا تایید میکردم حرفشو و دقیقا نمیدونستم چی بگم. اجازه میدادم بیشتر اون حرف بزنه چون فکر میکردم با حرف زدن ، حداقل میتونه سبک تر بشه.
میگفت بهت نشون ندادم و ندیدی. خیلی از موهام سفید شدن. رنگشون میزنم.
و من به یاد موهای دو تا دستیارم افتادم. دخترای ۲۰ و ۲۲ ساله. که توی اونا هم سفیدی مو دیده بودم
گفتم : انگار فشار وقتی روی آدما وارد میشه، اثرشو بیشتر روی زنا میذاره تا مردا. حداقل ظاهری
گفت: چون زنا احساساتی ترن
به نزدیکای خونه ی اون که رسیدیم از هم جدا شدیم. گفتیم دوباره شاید بعدا هم رو ببینیم بازم
برچسب:
نویسنده: doublethinking