در روز جاری دیگه حس کردم خستم. احساس کردم بازم نمیتونم فعلا جاهای نوین و آدمای نوین رو ببینم.
به سه نفر از دوستای قدیمیم زنگ زدم. هیچکدومشون نتونستن باهام بیان. در برآیند تنهایی بیرون رفتم. و به یکی از دوستای قدیمیم زنگ زدم. و دو ساعتی در حال حرف زدن با اون، پیاده روی کردم. دوباره حال دیدن آدما رو نداشتم. اما مثل قبل دیگه سختگیری روی خودم نکردم. دوباره سیگار کشیدم. و همچنان فکر میکنم که سیگار نباید در لحظاتی که استرس دارم کشیده بشه، چون بدن اینو به عنوان یه چیز شرطی شده میپذیره. که یاد میگیره هربار که استرس داشتی ، پس یه سیگار بکش.
دیشب آرامش خاصی داشتم. جلد سوم کتاب پروست رو برداشته بودم و یک صفحه شو اتفاقی باز کردم و نرم نرمک میخوندم و مزه مزه میکردم. همه جا سکوت بود و همه کس خوابیده بود.
به خونه ی آقای امامی فکر کردم. حتی فکرشم باعث میشد که احساس آرامش بگیرم. خونه ی قدیمیِ صد ساله ای که من و امامی تو زیرزمینش میرفتیم. و اون بشکه بشکه شراب درست کرده بود. با پیاله از بشکه برمیداشتیم و توی لیوانمون میریختیم. یه لپتاب هم همونجا روشن کرده بودیم و فیلم میدیدم و در حالت مستی ، تحلیل میکردیم.
مشخصاتِ ظاهریِ خونه رو به هوش مصنوعی دادم و یه عکس ازش درست کرد که خیلی نزدیک به واقعیتشه.
فقط تصویرِ خوبِ یکسری از لحظات در گذشته میتونه آدمو نجات بده
برچسب:
نویسنده: doublethinking