سرما خوردم. حالم خوب نیست. و این متن رو در همین حال مینویسم.
وسط هال ، رختخوابمو پهن کردم و دراز کشیدم. قرصها رو به همراه یک لیوان آب کنارم گذاشتم.
چیزی که مریضی به آدم یاد میده اینه که خیلی چیزها که تا دیروز بهش بها میدادی و روشون وسواس فکری به خرج میدادی برات کمرنگ میشه . اینکه آدم محبوبی در نزد بقیه هستی یا نه؟ اینکه چرا چشم و چالت این شکلی یا چرا دماغت اون شکلیه؟ و خیلی چیزای دیگه. حس میکنی دیگه این چیزها مهم نیست. رها میکنی. یه نوع رهایی توشه
یاد میگیری که استراحت کنی. استراحت کردن خودش نیاز به یادگیری داره که خیلیا بلدش نیستن. اینکه وسواس زمان رو نداری.یاد میگیری که دراز کشیدن و به صدای نفس گوش دادنت چقدر مهمه. چقدر مهمه که آب گلوت رو تونستی هرچند با درد ، از حلقت عبور بدی. یاد میگیری که قرار نیست کار خاصی در طول روز بکنی ، و اینکه فقط دراز بکشی و هیچ کاری هم نکنی، خودش میتونه تبدیل به زندگی بشه.
البته همه ی اینا مشروط به اینه که بتونی با خیال راحت بیمار باشی . اینکه مجبور نباشی همزمان با بیماری ، کار هم بکنی . که حداقل برای همین در زمان حاضر ، من شانسشو داشتم
برچسب:
نویسنده: doublethinking